تبليغاتX
موسسه فرهنگی هنری و پژوهشی سیمای حقیقت
موسسه الثقافیه سیمای حقیقت cultural institute of Simaye-Haghigat
دنیای ضرب المثل  
ضرب المثلهای جهان
انگلیسی: طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است.
ترکی: پایان جدایی ملاقات مجدد است.
عربی: هیچ کس را وادار به دو کار نکن، جنگیدن و زن گرفتن.
تازی: پرده اشک را با سوالات پاره کن!
انگلیسی: ضربات کوچک درختان بزرگ را از پای در می آورند.
ایتالیایی: معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.
تازی: مشورت با کسی کن که تو را به گریه می اندازد نه با کسی که تو را می خنداند.
روسی: برای کسی که شکمش خالی است، هر نوع باری سنگین است.
ژاپنی: «ملاقات» آغاز جدایی است.
دانمارکی: وقتی که آش از آسمان می بارد گدا قاشق ندارد.
لاتین: « مردگان» بهترین مشاورانند.
لهستانی: یک دروغگو می تواند دور دنیا برود ولی نمی تواند مراجعت کند.
یونانی: همه کس قوم و خویش آدم ثروتمند است.
فارسی: پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.
عربی: «عشق» را نمی شود با پنهان کردن پنهان کرد.
سوئدی: «مرگ» آخرین پزشک است.
آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگاهدار.
فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه.
یونانی: یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش.
اسپانیولی: بدی اشخاص احمق، هم تراز نیکی اشخاص عاقل است.
فارسی: صدقه، راه به خانه ی صاحبش می برد.
لاتین: یگانگی هدف، دوستی ایجاد می کند.
اسپانیولی: مرد برای آسایش زن می گیرد و زن به خاطر کنجکاوی شوهر می کند.
فارسی: «علم» از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن.
طبرستانی: به من رفیقی بده که با من گریه کند، دوستی که با من بخندد را خودم پیدا می کنم.
فنلاندی: همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی.
اسلواکی: تا وقتی که «زبان» زنده است «ملّت» نمرده.
بوسنی: مرحله اول بلاهت آن است که خود را عاقل بدانیم.
لهستانی: یک کلید طلایی به هر دری می خورد.
بلژیکی: متنبه کردن بهتر از متنبه شدن است.
انگلیسی: شوهر به مرد کن نه به پول.
مثل ایتالیائی  :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.
مثل  لاتینی : اندیشه ی گوینده از گفتارش مهم تر است.
مثل انگلیسی: یک متر یک متر سخت است ولی یک سانت یک سانت مثل آب خوردن است.
مثل مصری  : تندرستی ، تاجی است بر سر انسان سالم ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج رانمی بیند .
ضرب المثل ژاپنی : باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت
مثل هندی : سکوت هرگز اشتباه نمی کند  و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند
مثل قدیمی : اگر سخن نقره است ،خاموشی طلا است
|+| نوشته شده توسط واحدفرهنگی موسسه سیمای حقیقت در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 | موضوع: حکایات ولطایف
حکایات عبیدزاکانی  

حکایات عبیدزاکانی

. مردی را گفتند پسرت را به تو شباهتی نباشد. گفت: اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتادت.

  • یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟ گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند
  • مردی کودکی را دید که می گریست و هر چند مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد گفت خاموش شو نه مادرت را به کار گیرم مادر گفت این طفل تا آنچه گویی نبیند به راست نشمارد و باور نکند
  • ابوالعینا بر سفره ای بنشست فالوده ای برایش نهادند مگر کمی شیرین بود گفت این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته اند
  • عربی را از حال زنش پرسیدند گفت تا زنده است تازنده است و همچنان مار گزنده است.
  • معاویه به حلم معروف بود و کسی نتوانسته بود او را خشمگین سازد مردی دعوای کرد که او را بر سر خشم آورد نزدش شد و گفت خواهم مادرت را به زنی به من دهی از آن که او رای بزرگ است معاویه گفت پدرم را نیز سبب محبت به او همین بود
  • پیر زالی با شوی می گفت شرم نداری که با دیگران زنا می کنی و حال آن که ترا در خانه چون من زنی حلال و طیب باشد شوی گفت حلال آری اما طیب نه

      . کنیزی را گفتند آیا تو با کره‌ای؟ گفت خدا از تقصیرم درگذرد بودم.

       .زن مزبد حامله بود. روزی به روی شوی نگریست و گفت وای بر من اگر فرزندم به تو ماند. مزبد گفت: وای بر تو اگر به من نما ند.

-پسرکی از حمص به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند پسر بدو نوشت که گردش سرین در عراق به از چر خش دستاس به حمص باشد

- در رمضان نو خطی را گفتند این ماه کساد باشد گفت خدا یهود و نصاری را پاینده دارد

- مردی نو خطی را دود رهم داد و چون خواست درند گفت از غرقی در گذر و به میان پای اکتفا کن گفت اگر مرا به اکتفا بودی دود رهم از چه رو دادمی که پنجاه سال است تا در میان پای خود دارم

- زنی نزد قاضی رفت و گفت این شوی من حق مرا ضایع می‌سازد و حال آنکه من زنی جوانم. مرد گفت من آنچه توانم کوتاهی نکنم. زن گفت من به کم از پنج مرتبه راضی نباشم مرد گفت لاف نزنم که مرا بیش از سه مرتبه یارا نباشد قاضی گفت مرا حالی عجب افتاده است هیچ دعوی بر من عرض نکنند مگر آنکه از کیسه من چیزی برود باشد آن دو مرتبه دیگر را من بر گردن گیرم

- کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته گفتش کجا می‌روی؟ گفت: به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد. گفت: اگر این خر شنبه‌ام به مسجد رساند نیکبخت باشم

-مردی را در راه به زنی زیبا می نگر یست. زن گفتش: چندین مرا منگر که تو بر خیزد و دیگری از من کام گیرد

-روباه را پرسیدند که در گر یختن از سگ چند حیله دانی گفت از صد فزون باشد اما نیکو تر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دید ار نیفتد

- شیخ بأرالدین صاحب مردی را باد و زیبا روی بدید و گفت اسمت چیست؟ آن مرد گفت عبدالواحد یعنی بنده یکتا گفت تو این دو را یله کن که من عبدالاثنین و هر دو را بنده‌ام

-روباهی عربی را بگزید افسونگر را بیاوردند پرسید کدام جانورت گزیده گفت سگی و شرم کرد بگو ئید روباهی چون به افسون خواندن آغاز کرد گفتش چیزی هم از افسون روباه گز یدگی بدان درآمیز

- مردی در خم نگریست و صورت خویش در آن بدید مادر را بخوا ند و گفت در خمره دزدی نهان است مادر فراز آ مد و در خم نگر یست و گفت آری فاحیشه‌ای نیز همراه دارد

- اسبی در مسابقه پیشی گرفت مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستائی پرداخت کسی که در کنارش بود گفت مگر این اسب از آن توست؟ گفت نه لیکن لگامش از من است

- مردی به زنی گفت خواهم ترا بچشم تا دریابم تو شیرین‌تری یا زن من گفت این حدیث از شویم پرس که وی من و او را چشیده باشد

- غلامباره‌ای را گفتند چون است که راز دزد و زناکار نهان ماند و تو رسواگردی گفت کسی را که راز با بچه افتد چون رسوا نگردد

- مردی را علت قولنج افتاد تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهد می‌کرد و می‌گفت بار خدایا بهشت نصیبم فرمای یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟

- زنی شب زفاف تیزی بداد و شرمگین شد و بگریست شوی گفت گریه مکن که تیز عروس نشانه افزون نعمتی باشد گفت اگر چنین است تا تیزی دیگر رها کنم شوی گفت نی خاتون که انبار را بیش از این درنگنجد

- ظریفی جوانی را دید که در مجلس باده‌گساری نقل بسیار با شراب می‌خورد گفت چنان که می‌بینم تو نقل می‌نوشی و شراب تنقل می‌کنی

- عربی با پنج انگشت میخورد او را گفتند چرا چنین می‌خوری؟ گفت اگر به سه انگشت لقمه برگیرم دیگر انگشتانم را خشم آید

- مردی از کسی چیزی بخواست او را دشنام داد گفت مرا که چیزی ندهی چرا به د شنام رانی گفت خوش ندارم که تهی دست روانت کنم

- ابوحارث را پرسیدند مرد هشتاد ساله را فرزند آید گفت آری اگرش بیست ساله جوانی همسایه بود

- مردی در خانه پیرزنی با او گرد آمده بود پیرزن در آن میان پرسیدش تازه چه خبر گفت خلیفه را فرمان است که یک سال تمام پیرزنان را بگا.ند زن گفت به جان و دل فرمانبردارم او را دختری بود به گریه اندر شد و گفت ما را چه گناه باشد که خلیفه اندیشه ما نکند پیرزن گفت اگر اشک و خون بباری ما را یارای مخالفت با فرمان خلیفه نباشد

- مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد نزد معتصم آوردند متعصم گفت شهادت می‌دهم تو پیغمبر احمق استی گفت آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شده‌ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد

- مردی حجاج را گفت دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی گفت اگر خوابت راست باشد در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد

لطیفه

ده ساله دختر بادام پوست کنده‌ایست به دیده بینندگان و پانزده ساله لعبتی است از بهر لعبت بازان و بیست ساله نرم پیکری است لطیف و فربه و لغزان و سی ساله مادر دختران و پسران و چهل ساله زالی است گران و پنجاه ساله را بباید کشتن با کارد بران و بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فرشتگان

- مزبد زن را گفت رخصت فرمای که در کو.ت نهم گفت خوش ندارم که با این نزدیکی و الفت که این دو را است آن را وسنی این سازم

- زنی گفت فلان کس در کو. من چنان می که گوئی گنجی از گنج‌های باستانی را می‌کاود

- آخندی را گفتند خرقه خویش را بفروش گفت اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند

- زشترروئی در آ ئینه به چهره خود می‌نگریست و می‌گفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید و چون از نزد او بدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد

- عربی به حج رفت و پیش از دیگر مردم داخل خانه کعبه شد و در پرده کعبه آویخت و گفت بار خدایا پیش از آن که دیگران در رسند و بر تو انبوه شوند و زحمتت افزایند مرا بیامرز

-مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود

- مردی نزد بقالی آمد و گفت پیاز هم ده تا دهان بدان خو شبوی سازم بقال گفت مگر گوی خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی

- مردی دعوی خدائی کرد شهریار وقت به حبسش فرمان داد مردی بر او بگذشت و گفت آ یا خدا در زندان باشد؟ گفت خدا همه جا باشد

- عربی را پرسیدند که چونی گفت نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم گفتند چگونه گفت زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم

- مرد ی زرد شتی بمرد و قرضی بر عهد ه او بما ند پس مرد ی پسر او را گفت خا نه ات را بفروش و قر ضهای را که به گرد ن پد ر ت بود بپرد از گفت اگر چنا ن کنم پد ر م به بهشت شود گفت نی گفت پس بگذ ار او د ر آ تش باشد و من د ر خانه خود به آرامش

- مرد ی با خشم خویش نزد حاکم آمد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان باد ی از او بجست پس روی به قفای خود کرده و گفت آیا تو میگوئی یا من بگو یم

- شخصی به مزاری رسید گوری سخت د راز بد ید پر سید این گور کیست گفتند از ان علمد ار رسول است گفت مگر با علمش د ر گور کرد ه اند

-شخصی دعوای خد ائی می کرد او را پیش خلیفه برد ند او را گفت پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند گفت نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم

- پد ر حجی د و ماهی بزرگ بد م داد که بفروشد او د ر کوچه ها میگرد انید بر د ر خانه ای رسید زنی خوب صورت او را د ید گفت که یک ماهی به من بد ه تا ترا کو بد هم حجی ما هی بد اد و کو بستد خوشش آمد ما هی د یگر بد اد و د یگر بکرد پس بر د ر خانه نشست گفت قد ری آب می خواهم آن زن کوزه بد و د اد و بخورد و کوزه بر زمین زد و بشکست نا گاه شوهرش را از د ور بد ید د ر گریه افتاد مرد پر سید که چرا گریه می کنی گفت تشنه بود م از این خانه آب خواستم کوزه از د ستم بیفتاد و بشکست د و ماهی د اشتم خاتون به گرو کوزه بر د اشته است و من از ترس پد ر به خانه نم یارم رفت مرد با زن عتاب کرد که کوزه چه قد ر د ارد ماهی ها بگرفت و به حجی د اد تا به سلامت روان شد

- مولا نا قطب الد ین به راهی میگذ شت شیخ سعد ی را د ید که شاشه کرد ه و ک د یوار می مالید تا استبراء کند گفت ای شیخ چرا د یوار مرد م سوراخ میکنی گفت قطب ایمن باش که بد ان سختی نیست که تو د ید ه ای

- شخصی د ر د هلیز خا نه زن خود را می گا و زن سیلی نرم د ر گردن شوهر میزد درویش سوال کرد زن گفت خیرت باد گفت شما د ر این خانه چیزی می خور ید زن گفت من ک می خورم و شوهرم سلی گفت من رفتم این نعمت بد ین خاند ان ارزانی باد

- فصادی رگ خاتونی بگشاد خاتون هر چه می پر سید می گفت از پیری خون است چون نیشتر بد و رسید باد ی از وی جد ا شد گفت ای استاد این نیز از پیری خون با شد گفت نه خاتون از فراخی کو باشد

- شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست برنجید و گفت ای مردک کوری سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی

- شخصی را پسر در چاه افتاد گفت جان بابا جائی مرو تا من بروم رسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم

- موذنی بانگ می گفت و می دوید پرسیدند که چرا می دوی؟ گفت می گویند که آواز تو از دور خوش است می دوم تا آواز خود بشنوم!

- سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره ای خار می کشد بر او رحمش آمد گفت ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا دراز گوش یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی پیر گفت زر بده تا در میان بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند

- شخصی از مولانا عضد الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدائی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند گفت مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغامبر

- جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند در بزگشتن هریک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند یکی پائی بر چوب می آورد پرسیدند این را کی کشت گفت من گفتند چرا سرش نیاوردی گفت تا من برسیدم سرش برده بودند

- وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد رویش از کفل اسب بود او را گفتند باژگونه بر اسب بنشسته ای گفت من باژگونه ننشسته ام اسب چپ بوده است

- زنی و پسرش در صحرا به دست ترکی افتادند هر دو را بکر و برفت مادر از پسر پرسید که اگر ترک را ببینی بشناسی گفت د ر زمان کر رویش از طرف تو بود تو او را زود تر بشناسی

- شخصی مولانا عضد الدین را گفت اهل خانه من نادیده به دعای تو مشغولند گفت چرا نادیده شاید دیده باشند

- ترک پسری در راهی می رفت و این می خواند مست شبانه بودم و افتاده بی خبر غلامباره ای بشنید و گفت آه آن زمان من بد بخت گردن شکسته کجا بودم

- از وردکی پرسیدند که امیر المومنین شناسی گفت شناسم گفتند چندم خلیفه بود گفت من خلیفه ندانم آنست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است

- شخصی پیر زن را در زمستان می گا نا گاه از آنجا بیرون کشید زنک گفت چی می کنی گفت می خواهم ببینم تا اند رون کو تو سرد است یا بیرون

- وردکی خر گم کرده بود گرد شهر می گشت و شکر می گفت گفتند چرا شکر می کنی گفت از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی

- ترسا بچه ای صاحب جمال مسلمان شد محتسب فرمود که او را ختنه کردند چون شب در آمد او را کرد بامداد پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چون یافتی گفت قومی عجیب اند هرکس که به دین ایشان در آید روز کير می برند و شب کون اش می درند

- شخصی با طبیبی گفت که حرارتی بر چشمم غالب شده است خشکی عظیم می کند و سخت تنگ آمده است تدبیر چی باشد گفت تدبیر ندانم اما همتی بدار که خدا این رنج را از چشم تو بر دارد و بر کو زن طبیب نهد

- شخصی را در پانزدهم ماه رمضان بگرفتند که تو روزه خورده ای گفت از رمضان چند روز گذشته است گفتند پانزده روز گفت چند روز مانده است گفتند پانزده روز گفت من مسکین از این میان چه خورده باشم

- شخصی در حمام رفت ختائیئی را دید سر در حوض کرده و سرو تن و اندامی به غایت خوش و فربه و سفید داشت مردک غلامباره بود در آغوشش کرد خواست که به کار خیر مشغول شود ختا ئی سر از حوض بالا آورد شکلی در غایت زشتی داشت مردک برنجید گفت اه کاشکی سرش نبود

- مردکی زن خود را می گا زن در میانه یک موی از زهار مرد بکند مردک ناگاه در کو انداخت گفت چی می کنی گفت تیر را چون پر بکنی کج رود

- زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت روز از شوهر شکایت به قاضی برد قاضی روسپی باره بود از چشمهای او خوشش آمد طمع در او بست و طرف او بگرفت شوهر در یافت چادر از سرش در کشید قاضی رویش بدید سخت متنفر شد گفت بر خیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمان

- شخصی در حمام وضو می ساخت حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده چون عاجز شدی تیزی رها کرد و گفت این زمان سر به سر شدیم

- خراسانی با زینه در باغ دیگری می رفت تا میوه بدزد خداوند باغ پرسید و گفت در باغ من چی کار داری گفت زینه می فروشم گفت زینه در بایغ من می فروشی گفت زینه از آن من است هر کجا خواستم می فروشم

- عبدالحی زراد رنجور بود دوستی به عیادت او رفت گفت حالت چیست گفت امروز اسهالی خورده ام گفت پیداست که بوی گندش از دهانت می آید

- خاتونی در شیراز در راهی می رفت خواجه زاده ای امرد بر او بگذشت که آب دهن بر پاشنه می مالید تا کفش از پایش نیفتد خاتون گفت خواجه زاده آن آب دهن پاره ای بالتر بمال و کفشی نو بخر

- شخصی با دوستی گفت پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند او گفت من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان خبر شد من تمام خورده بودم

- مولانا شرف الدین خطاط دو شاگرد داشت یکی ترک و دیگری پشتون روزی با یکدیگر لفظ سیکون نوشتند و به مولانا نمودند که کدام بهتر است مولانا گفت سیه از ان پشتون بهتر است و کو از آن ترک

- شخصی در خانه وردکی خواست نماز گزارد پرسید قبله چونست گفت من هنوز دو سال است که در این خانه ام کجا دانم قبله چونست

- شخصی با پسرکی قول کرد که یک دینار بدو بدهد و یک نیمه در کو کند چون بخفت مردک تمام در کو انداخت گفت نه یک نیمه قول کرده بودیم گفت من نیمه آخر قول کرده بودم

-حاکم نیشاپور شمس الدین طبیب را گفت من هضم طعام نمی توانم کرد تدبیر چه باشد گفت هضم کرده بخور

- مولانا عضد الدین به خواستگاری خاتونی فرستاد خاتون گفت من می شنوم که او فاسق است و غلامباره زن او نمی شوم با مولانا بگفتند گفت به خاتون بگو ئید از فسق توبه توان کرد و غلامبارگی به لطف خاتون و عنایت او باز بسته است

- یکی با پسری قول کرد که غرقی به دو آقچه و میانپارچه به چهار پسر به میانپارچه راضی شد که هم سهلست و هم پر بها مردک در اثنای مالش ناگاه غرق کرد پسر گفت اهی چی کردی گفت من مرد فقیرم و دو آقچهگی مرا کفایت باشد

- شخصی روز تابستان زن را می گا زنک هر زمان بادی جدا می ساخت گفت چه می کنی گفت از بهر ک تو باد می زنم تا گرمی نکند

-  مولانا شراف الدین را در آخر عمر قولنجی عارض شد اطبا خون گرفتند فرمودند مفی نیامد شراب دادند فایده نداد حقه کردند در نزاع افتاد یکی پرسید که حال چیست گفت حال آنکه من بعد از هشتاد و پنجسال مست و کون دریده به حضرت رب خواهم رفت

- شخصی زنی بخواست شب اول خلوت کردند مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می کند خواست با او جمع شود بکر نبود أ گفت خاتون این سوراخ که در خانه پدرت بایست کرد اینجا می کنی و آنچه اینجا می باید کرد در خانه پدر کرده ای

- زن ترکمنی در آب نشسته بود خرچنگ کو اش را محکم گرفت فریاد بر آورد شوهرش شنیده بود که چون باد بر خرجنگ دمند آنچه گرفته باشد رها کند سر پیش کرد و پف بر کو او دمید خرچنگ لب او را نیز در منقار گرفت او همچنین باد می دمید ناگاه بادی از زن جدا شد مردک دماغ بسوخت گفت هی هی تو پف مکن پف تو گند یده است

- بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت عزم سفری کرد از بهر او جامه ای سفید بسلخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود

پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که

چیزی نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او زنیل رنگی باشد

خادم باز نوشت که

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد چون باز آید زهره پلنگی باشد

-زنی مخنثی را گفت که بسیار مده که در آن دنیا به زحمت رسی گفت تو غم خود بخور که تو را جواب دو سوراخ باید داد و مرا یکی

- شیرازی خواست با زن جمع آید مگر زن موی زهار نکنده بود برنجید و گفت خاتون این معنی با من که شوهر و محرمم سهل است اگر بیگانه ای ناشد نه که خجالت باید برد

- شخصی زنبور بر ک زد سخت بزرگ شد در خانه رفت با زن خود گفت این ک در بازار می فروشند مقرر کرده ام که ک خود را بدهم و صد دینار دیگر بر سر و این ک بستانم اگر نیک است تا بخریم زن را سخت خوش آمد جامه ها و زیور آلات هر چه داشت یکجا به صد دینار فروخت وبه شوهر داد که این را از دست مده شوهر برفت و باز آمد که خریدم یک دو روز بکار می داشتند که ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد

شوهر پریشان از در در آمد و گفت ای زن خدا بلائی سخت از ما بگردانید آن ک از ترکی بوده :ه دزدیده بودند مرا بگرفتند و به دیوان بردند و به هزار زحمت صد دینار دادم و همچنان ک کهنه خود را باز ستدم و از آن شنقصه خلاص یافتم زن گفت من خود روز اول می دانستم که آن دزدی باشد و گر نه بدان ارزانی نفروختندی

- وردکی به جنگ شیر میرفت نعره می زد و بادی رها میکرد گفتند نعره چرا می زنی گفت تا شیر بترسد گفتند پس باد چرا رها می کنی گفت من نیز می ترسم

- ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد

- درویشی کفش در پا نماز می گزارد دزدی طمع در کفش او بست گفت با کفش نماز نباشد درویش دریافت و گفت اگر نماز نباشد گیوه باشد

- مخنثی در راه مست افتاده بود کسی او را کر و انگشتری زرین داشت برد چون بیدار شد در کو خود تر دید گفت بی ما عیشها کرده ای چون حال انگشتری معلوم کرد گفت بخشش نیز فرموده ای

- وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بر دارد گفتند شاید نیاید گفت آنوقت جنگ نباشد

- زن بخا رائی دختری بیاورد مادرش می گفت دریغا اگر در میان پایش چیزی بودی دایه گفت تو عمرش از خدا بخواه اگر بماند چندان چیز در میان پایش ببینی که ملول شوی

[ویرایش] حکایت

خراسانی را اسبی لاغر بود گفتند چرا این را جو نمی دهی گفت هر شب ده من جو می خورد گفتند پس چرا لاغر است گفت یکماهه جوش در نزد من به قرض است

[ویرایش] حکایت

خراسانی را مست با پسرکی بگرفتند پیش ضیاء الملک بردن ملک از خراسانی پرسید که هی چرا چنین کردی گفت خانه خالی دیدم ترک پسری چون آفتاب خاوری مست افتاده و خفته غلامچه راست بگو اگر تو بودی نمی کردی

[ویرایش] حکایت

شخصی تیری به مرغی انداخت خطا رفت رفیقش گفت احسنت تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی گفت نی می گویم احسنت اما به مرغ

[ویرایش] حکایت

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته طلحک می گفت سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست

[ویرایش] حکایت

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود چوبهای سقف بسیار صدا می کرد به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد پاسخ داد که چوبها ی سقف ذکر خدا می کنند گفت نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود

[ویرایش] حکایت

واعظی بر سر منبر می گفت هرگاه بند ه ای مست میرد مست دفن شود و مست سر از گور بر آورد خراسانی در پای منبر بود گفت به خدا آن شرابیست که یک شیشه آن به صد دینار می ارزد

[ویرایش] حکایت

غلامباره ای در حمام رفت ترک پسری یک چشم در آنجا بود مرد یکی چشم بر هم نهاد به پسر گفت مرا گفته اند که اگر کسی در کو تو کنند چشمت بینا شود خدا یرا بر خیز و مرا بگا که خدای تعالی چشم من بینا کند ترک باور کرد و برخاست و مردک را ئید او چشم باز کرد و گفت الحمد الله که بینا شدم پس پسر آن را بدید گفت من چشم تو بینا کردم تو نیز چشم من بینا کن غلامباره ترک را از سر ارادت تمام در کار کشید چون در او انداخت گفت ای غر خواهر دور شو که آن چشم دیگرم نیز بیرون خواهد افتاد

[ویرایش] حکایت

مولانا قطب الدین در حجره مدرسه یکی را می گا نا گاه شخصی دست بر در حجره نهاد در باز شد مولانا گفت چی می خواهی گفت هیچ جائی می خواستم که دو رکعت نماز بگذارم گفت اینجا جائی است گفت کوری نمی بینی که ما از تنگی جا دو دو بر سر هم رفته ایم

[ویرایش] حکایت

شخصی در حالت نزع افتاد وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه و پوشیده طلبند و کفن او سازند گفتند غرض از این چیست گفت تا نکیر منکر بیایند پندارند که من مرده کهنه ام و زحمت من ند هند

[ویرایش] حکایت

شخصی ماست خورده بود قدری به ریشش چکیده یکی از او پرسید که چی خورده ای گفت کبوتر بچه گفت راست می گوئی که فضله اش بر در برج پیداست

[ویرایش] حکایت

هارون به بهلول گفت دوست ترین مردمان در نزد تو کیست گفت آن که شکمم را سیر سازد گفت من سیر سازم پس مرا دوست خواهی داشت یا نه گفت دوستی نسیه نمی شود

[ویرایش] حکایت

زنی از طلحک پر سید که دروازه شیر ینی فروشی کجاست گفت در میآن تنبان خاتون

[ویرایش] حکایت

یکی اسبی به عاریت خواست گفت اسب دارم اما سیا هست گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است

[ویرایش] حکایت

پادشاهی را سه زن بود پارسی و تازی و قبطی شبی در نزد پارسی خفته بود از وی پرسید که چه هنگام است زن پارسی گفت هنگام سحر گفت از کجا می گوئی گفت از بهر آن که بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمد ند شبی دیگر نزد زن تازی بود ازوی همین سوال کرد او جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مهره های گردن بندم سینه ام را سرد می سازد شبی دیگر در نزد قبطی بود از وی پرسید قبطی در جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است

[ویرایش] حکایت

شخصی در کنار نهری ریسمانی پر گره در دست داشت و به آب فرو می رفت و چون بر می آمد گرهی می گشود وباز به آب فرو میشد گفتند چرا چنین می کنی گفت در زمستان غسلهای جنابتم قضا شده در تابستان ادا می کنم

[ویرایش] حکایت

زنی نزد قاضی رفت و گفت شوهرم مرا در جایگاه تنگ نهاده است ومن از آن دلتنگم قاضی گفت سخت نیکو کرده است جایگاه زنان هرچه تنگتر بهتر

[ویرایش] حکایت

شخصی امردی به خانه برد و درهمی به دستش نهاد و گفت بخواب تا بر نهم امرد گفت من شنیده ام که تو امردان را می آوری تا بر تو نهند گفت آری عمل با من است و دعوا با ایشان تو نیز بخواب و برو آنچه می خواهی بگوی

[ویرایش] حکایت

معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود زن انکار کرد معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که معلم بزرگ است پسر شکایت به مادر برد مادر به سبب همان شکیت به زناشوئی راضی شد

[ویرایش] حکایت

زنی در مجلس وعظ به پهلوی معشوق خود افتاد واعظ صفت پر جبرائیل می کرد زن در میانه کار گوشه چادر را به زانوی معشوق افکند دست بر او بزد چون برخاسته دید بیخود نعره ای بزد واعظ را خوش آمد و گفت ای عاشقه صادقه پر جبرائیل بر جانت رسید یا بر دلت که چنین آهی عاشقانه از نهادت بیرون آمد گفت من پر جبرائیل نمی دانم که بر دلم رسیدیا به جانم ناگاه بوق اسرافیل به دستم رسید که این آه بی اختیار از من به در آمد

[ویرایش] حکایت

قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است گفت تو را رنج گرسنگی است و اورا به هریسه مهمان کرد قلندر چون سیر شد گفت در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند

[ویرایش] حکایت

طالب علمی را در رمضان بگرفتند و پیش شحنه بردند شحنه گفت هی شراب را بهر چه خوردی گفت از بهر آن که ممتلی بودم

[ویرایش] حکایت

مولانا شمس الدین با یکی از مشایخ خراسان کدورتی داشت شیخ ناگاه بمرد نجاری صندوق گوری سخت به تکلیف از بهر او تراشید مردم تحسین نجار میکردند مولانا گفت خوب تراشیده اما سهوی عظیم کرده که دود کش نگذاشته است

[ویرایش] حکایت

رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند از دوستی بخواست گفت من دارم اما نمی دهم گفت چرا گفت اگر من سرکه به کسی دادمی سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی متن ایتالیک

برگرفته ازوبگاه (ویکی نبشته )

 

|+| نوشته شده توسط واحدفرهنگی موسسه سیمای حقیقت در شنبه هفدهم شهریور 1386 | موضوع: حکایات ولطایف
 
نوروز و تشيع

 

" در آغاز فروردين، آدم آفريده شد و آن روز فرخنده ای است برای خواسته ها و برآورده شدن آرزوها و آموختن دانش و زنا شويی و سفر و داد و ستد. در آن روز خجسته، بيماران بهبود می يابند و نوزادان به آسانی زاده می شوند و روزی ها فراوان می گردد. "
اين سخن، مهر تأييد جعفر بن محمد صادق، ششمين امام شيعيان بر آيين نوروز است؛ آيينی که به خلاف عقيده رايج ، نه زاييده زرتشت است و نه آفريده آريايی ها. بلکه آيينی است سرزمينی تا همه اقوام و اديانی که پای در اين کهن ديار گذاشته اند ، بدان شادباش گويند؛ خواه آريايی، خواه زرتشت، خواه اسلام.

در واقع، آن چنان که عبدالحسين زرين کوب در کتاب تاريخ مردم ايران می گويد، وقتی اسلام به ايران آمد و دنيايی تازه را با خود آورد، " همه چيز در زمين و آسمان جا به جا شد اما همه چيز در پرتو نظمی ديگر که صبغه الهی و منشأ آسمانی داشت باز همچنان استوار پابرجا ماند: انگره مينو با نام تازه اش همچنان بار گناه تمام انسان ها را به گردن گرفت و اهورمزد با يک اسم ديگر خويش در اوج قله تنزيه و تقديس فايقی که داشت از اتهام هرگونه عارض و منازعی در ملک و قدرت لايزالی خود منزه ماند. "

نوروز نيز چنين سرنوشتی داشت و خيلی زود قدسيتی را که زرتشت بدان بخشيده بود در آيين محمد بازيافت. در دنيای تازه، ايران بخشی از خلافت بزرگ اسلامی بود که دريای مديترانه تا رود سند را دربرمی گرفت. گرچه ديگر مفهوم ايرانشهر از دست رفته بود و اين بسی دردناک بود اما محو مرزهای ايران و انيران مجالی پيش پای نوروز گذارد تا سوار بر توسن آيين تازه نفس، در اقصای دور پراکنده شود .

به گفته برتولد اشپولر، ايران شناس فقيد آلمانی، اعراب مسلمان به ويژه در زمان عمر ابن عبدالعزيز، خليفه اموی ، کوشش کردند تا جشن های نوروز و مهرگان را منسوخ کنند اما اين رسم چنان با عمق انديشه و احساس ايرانيان پيوند خورده بود که به زودی پيروزمندانه جايی برای خود باز کرد و با اوج گرفتن عباسيان در همه جا فراگير شد.

با اين حال، رد پای همان کوشش های نافرجام نيز هرگز در تشيع ديده نشد و مذهبی که مقدر بود در سده های بعد مذهب ملی ايرانيان شود بی درنگ از در تأييد و تکريم نوروز وارد شد.

امامان شيعه از نوروز بسيار ياد کرده اند و درنکوداشت آن سخن ها گفته اند. از جمله می توان به اين روايت منتسب به موسی ابن جعفر، امام هفتم شيعيان اشاره کرد که گفته است: " نوروز ، نخستين روزی است که آفتاب بدميد و بادهای وزنده بوزيد و گل های روی زمين پديد آمد و هم جبرئيل بر پيامبر نازل شد و هم پيامبر علی را بر دوش خود گرفت تا بت ها را از خانه کعبه بينداخت. " ( محمد باقر مجلسی : السماء و العالم ، اين سخن با اندکی تغيير از قول امام ششم نيز نقل شده است.)

در اين راه، تشيع تا بدان جا پيش رفت که امام ششم، اعمال مذهبی خاصی را برای نوروز مقرر ساخت. اين تعاليم که در مفاتيح الجنان، معروف ترين کتاب ادعيه شيعيان آمده شامل غسل کردن ، پوشيدن جامه های پاکيزه ، خوشبو کردن بدن ، روزه گرفتن و به جای آوردن نماز مخصوص است.

بررسی سنديت احاديثی از اين دست نيازمند کنکاشی وسيع در متون دينی است، اما نفس وجود آن ها در منابع شيعه نشانگر استقبال تشيع از نوروز است. اين استقبال به قدری چشمگير بود که به تدريج تمايز ميان آيين باستانی نوروز و آيين شيعی نوروز را دشوار ساخت .

امروزه شايد مشکل بتوان باور کرد که چهارشنبه سوری رسمی شيعی است و نه باستانی . اما مرتضی هنری، پژوهشگر فرهنگ عامه در يکی از نوشته های خود تصريح می کند: " شکی نيست که اين آيين مربوط به پس از اسلام است. زيرا ايرانيان شنبه و آدينه نداشتند و هر يک از دوازده ماهشان بی کم و بيش سی روز بود که هر روز به نام يکی از ايزدان خوانده می شد. مانند هرمزد روز ( روز اول ) ، بهمن روز ( روز دوم ) و ... "

او می افزايد: " اگر چگونگی و اعتقادات اين جشن در بعضی مناطق از فرهنگ اسلامی رنگ پذيرفته است، به دليل دلبستگی عميق ايرانيان به اسلام و تشيع و بزرگداشت امامان است، زيرا در بعضی مناطق ايران مراسم چهارشنبه سوری در آخرين چهارشنبه ماه صفر برگزار می شود و موجب انجام جشن چهارشنبه سوری را قيام مختار ثقفی به خونخواهی حضرت حسين می دانند. "

در عين حال بارزترين نمود درآميختگی نوروز و تشيع را بايد در نوروزخوانی نواحی ايران پيدا کرد که رسمی کهن اما رو به زوال است.

وجه مشترک همه اشعار نوروز خوانی رثای پيامبر و امامان در کنار توصيف بهار و طبيعت است و حضور باورهای شيعی در آنها چندان پررنگ است که گاه نوروزخوانی به روضه خوانی پهلو می زند.

برای مثال در نوروزخوانی های مازندران به اين ابيات برمی خوريم که:

بهار آمد درختان بار و ميوه
عروس قاسمت گرديده بيوه
بهار آمد درختان می خورن آب
سکينه از عطش گرديده سيراب

در برخی نوروز خوانی های گيلان نيز اين بيت به عنوان ترجيع بند تکرار می شود که:

عزيزان نوبهاره نوبهاره
که ليلا داغ اکبر بی قراره

همچنين در نوروزخوانی های دامغان، نعت امامان و ذکر مصايب شهيدان کربلا کاملا بر مدح نوروز سايه افکنده و ابيات اندکی به بهار و طبيعت اختصاص يافته است.

جهانگير نصر اشرفی که تعدادی از اين اشعار را در کتاب " خنياگران نوروزی " گردآورده ، پاره ای نوروزخوانی های کشورهای تاجيکستان و ترکمنستان را نيز ثبت کرده اما جالب است که اين نوروزخوانی ها يکسر به وصف بهار و طبيعت می پردازند و حتی ستايش خدا و پيامبر در آنها به چشم نمی آيد.

چنين می نمايد که با قدرت يابی صفويه در سده شانزدهم ميلادی ( دهم هجری ) و انتخاب تشيع به عنوان مذهب رسمی ايران، نوروز بيش از پيش صبغه شيعی پيدا کرد. به احتمال زياد دعای معروفی که در زمان تحويل سال نو خوانده می شود و به دگرگونی حال آدميان اشاره دارد از دوره صفويان وارد آيين نوروزشد؛ زيرا در کتاب های متقدم شيعه اشاره ای به اين دعا نشده است.

بر اساس پژوهش محمدعلی دادخواه درباره هفت سين، در عصر صفوی تغييراتی در هفت سين داده شد. در اين زمان سينی های هفت قل می ساختند و روی آنها هفت آيه از قرآن را که با " قل" آغاز می شد ، کنده کاری می کردند.

اين رسم اکنون منسوخ شده اما رفتن به آستانه امامان و امام زادگان هنگام تحويل سال همچنان تداول دارد، چندان که در نوروز ۱۳۸۵ جمعيتی بالغ بر چهار و نيم ميليون نفر آغازين روزهای سال را در کنار آستان امام هشتم شيعيان در مشهد سپری کردند و در بيشتر زيارتگاه های ايران حضور مردم هنگام تحويل سال فراتر از ظرفيت مکانی آنهاست.

در اين راه، شيعيان به عنوان اکثريت جامعه ايران کمابيش همان کاری را می کنند که زرتشتيان و کليميان و آسوريان و ارمنيان و مسلمانان اهل سنت. تفاوت تنها در اشکال نکوداشت نوروز است و نه محتوا و فلسفه وجودی آن، چرا که به گفته مرتضی هنری در کتاب " نوروزگان " اکولوژی ايران زمين در آيين های نوروزی و در تمامی اکوسيستم های فرهنگی ايرانيان بافته می شود و جلوه گاه تمام زيبايی ها برای مردم است. "

او می گويد: " درباره روزهای مهم برای هر ملت اختلاف نظرهای بسياری وجود دارد . بيشتر ما که روز تولد خودمان يادمان نيست، چطور می خواهيم مثلا بر سر روز تولد حضرت عيسی توافق کنيم. اما هيچ وقت دقت کرده ايم که در هيچ جا و در هيچ سند نشانه ای نداريم که در مورد نوروز اختلاف نظر داشته باشيم؟ "

نوشته شده توسط سیدمحمد جعفرمیرجلیلی ۲/۱


|+| نوشته شده توسط واحدفرهنگی موسسه سیمای حقیقت در جمعه سوم فروردین 1386 | موضوع: حکایات ولطایف
ترانه های کودکانه  
پاشو، پاشو، خورشيد و نگاه کن
 
پاشو، پاشو، خورشيد و نگاه کن
پاشو، پاشو، آفتابو صدا کن
پاشو، پاشو، لباستو بپوش
پاشو، پاشو، آماده شو بکوش
.
حرف منو گوش کن
خوابو فراموش کن
زنده کن با ورزش دل و جان
.
اي کودک زيبا
زودتر پاشو از جا
نيرو بخشد ورزش به انسان.

________________________________________                                                    فرداي بهتر

 
دنياي ما بر پا از کوشش و کاره
............... هر کس که بيکاره تنبل و بيماره
راستي که بي کاري مايه هر عيبه
.............. باعث رسوايي، باعث آزاره.
.
.
هرکس کاري يا هنري داره .......... قاضي، کارگر يا که پرستاره
من يه روزي از روزا ........ گفتم اينو به بابا
که چه کاري واسه ما ........ بهتره فردا؟؟؟
گفت عزيزم بابا جون ........ هر کاري رو که انسان
خوبه بده انجام اونو ......... خوبه همون .
.
.
دنياي ما بر پا از کوشش و کاره
............... هر کس که بيکاره تنبل و بيماره
راستي که بي کاري مايه هر عيبه
.............. باعث رسوايي، باعث آزاره.

 

عروسک قشنگ من
 
عروسک قشنگ من قرمز پوشيده ............... تو تخت خواب مخمل آبيش خوابيده
يه روز مامان رفته بازار اونو خريده............. قشنگ تر از عروسکم هيچ کس نديده
.
عروسک من ...... چشماتو باز کن ..... وقتي که شب شد ...... اون وقت لالا کن
بيا بريم توي حياط با من بازي کن................. توپ بازي و شن بازي و طناب بازي کن.

 

قفس
 
پرنده قشنگي توي قفس نشسته .............. ديواره هاي قفس بال و پرش رو بسته
با چشماي قشنگش خيره شده به ابرا .......... دوست داره پر بگيره تو آسمون زيبا
پرنده توي قفس، دوست نداره بمونه.......... دوست داره رو شاخه ها پر بگيره، بخونه
بيايين پرنده ها رو توي قفس نذاريم .......... گناه داره بچه ها، ما اونا رو دوست داريم
بيايين پرنده ها رو توي قفس نذاريم .......... گناه داره بچه ها، ما اونا رو دوست داريم

 

چشمک بزن ستاره
 
شد ابر پاره پاره ............. چشمک بزن ستاره
کردي دل مرا شاد ........... تابان شدي دوباره
.
.
ديدي که دارمت دوست ....... کردي کردي به من اشاره
چشمک بزن ستاره ........... از من مکن کناره
.
.
در روز ناپديدي ............. شب مايه اميدي
در ابرهاي تيره ............. چون نقطه سپيدي
.
.
ديدي که دارمت دوست ....... کردي کردي به من اشاره
چشمک بزن ستاره ........... از من مکن کناره

________________________________________

 

درخت
 
من درختم ..... سايه دارم ..... سبز و خوشگلم ..... ميوه مي دم هر سال
بچه خوب ، چه مي کني ؟؟ حرفمو گوش کن ..... نچين ميوه کال
شاخه هامو تو نشکني .......... من تو رگام خون دارم
يادت باشه، من زنده ام .......... من تو بدن جون دارم
در پاي من بريز آب هميشه .......... تا که شوم سرسبز
بذار بيان به روي شاخه هامون ......... هم گنجشک و هم سار
يادت باشه پاييز مياد ........ برگاي من مي ريزه
يه روز مي شه که خشک مي شم ......... چوبم برات يه ميزه

________________________________________

 

مداد زرد
 
با شير آب بازي نکن ....... نگاه تو مثل موش شدي
نازي شيطون بلا ............ چرا تو بازيگوش شدي؟؟
.
.
خوبه از من ياد بگيري ....... ببين دارم گل مي کشم
مداد زرد من کجاست ......... مي خوام يک بلبل بکشم.

________________________________________

 

|+| نوشته شده توسط واحدفرهنگی موسسه سیمای حقیقت در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 | موضوع: حکایات ولطایف
بالا
* عنوان وبلاگ : موسسه فرهنگی هنری و پژوهشی سیمای حقیقت
آدرس وبلاگ :http://smjmirjalili.blogfa.com
نام نویسنده:واحدفرهنگی موسسه سیمای حقیقت
توضیح وبلاگ:موسسه الثقافیه سیمای حقیقت cultural institute of Simaye-Haghigat
تصویر نویسنده یا لوگوی وبلاگ:

توضیحاتی در مورد نویسنده یا وبلاگ :
مطالب نوشته شده در وبلاگ:
عنوان مطلب:<-PostTitle->
تاریخ ارسال مطلب:<-PostDate->
متن مطلب:
<-PostContent->
لینک کامل مطلب : http://smjmirjalili.blogfa.com<-PostLink->
آرشیو مطالب:
<-ArchiveTitle->
href="http://www.aftabnews.ir">